پربازدید ها
کد خبر: ۱۲۰۵۱۳
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۳۹۵ - ۱۱:۱۲
گفت و گو با مصطفی مهرآیین، درباره مفهوم نوکیسگی و بررسی نقش جامعه در این که بعضی ها ره صدساله را یک شبه طی می کنند.
 گفت و گو با مصطفی مهرآیین، درباره مفهوم نوکیسگی و بررسی نقش جامعه در این که بعضی ها ره صدساله را یک شبه طی می کنند.

در زندگی مسیرهایی وجود دارد که ما برای رسیدن به مقصد ناچاریم حتما از آن مسیرها عبور کنیم. اما مقصدها را چه کسی تعیین می کند؟ چطور عده ای می توانند خودشان را از میانبرهایی سریع تر از دیگران به این مقصدها برسانند؟ کمتر کسی است که نداند نوکیسه و تازه به دوران رسیده به چه معناست.
 
طبقه ای در اجتماع وجود دارد که از این میانبرها به مقاصد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی رسیده اند، شاید بی آن که قواعد و مقتضیات آن جایگاه را بشناسند. مصطفی مهرآیین، جامعه شناس و مدرس دانشگاه، معتقد است چیزی به نام نوکیسگی در جامعه وجود ندارد. این اصطلاح تحقیرآمیز است و شاید بتوان مادی گرایی را جایگزین آن کرد. به نظر او این گروه آدم های عجیبی نیستند و یک شبه هم به وجود نیامده اند. بلکه حاصل ساز و کارهای موجود در جامعه ایران هستند.
 


تازه به دوران رسیده های را این طرف و آن طرف می بینیم. در عرصه های مختلف فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی؛ کسانی که از نظر منطقی تناسبی با جایگاهشان ندارند. این وضعیت چطور در جامعه به وجود آمده است؟

اولا من با این مفهومی که می سازید موافق نیستم، چون معتقدم نوعی تحقیر در آن نهفته است. یعنی همان  طور که قبلا دسته بندی هایی مثل تهرانی و شهرستانی، شهری و دهاتی وجودداشت، الان می گویید نوکیسه ها و تازه به دوران رسیده ها و در مقابل آدم های بافرهنگی که مدارج را یکی یکی و با زحمت طی کرده اند. به نظرم بهتر است از این ادبیات خارج شویم. این ادبیات نه عملی است، نه اخلاقی و نه انسانی. بهتر است بگوییم چیزی به نام مادی گرایی در جامعه وجود دارد. مسیرهای رشد سریع هم حاصل ساختارهایی از قبل موجود است. تازه اگر بخواهیم بگوییم افرادی که یک شبه وارد یک طبقه می شوند، مقتضیات آن را نمی شناسند.
 
اتفاقا این جور نیست. یعنی اگر بخواهیم با استانداردهای جهانی مقایسه شان کنیم، بله، مطابق آنچه تعریف کرده ایم، برخلاف نظم جهانی است، اما حاصل طبیعی وضعیت موجود ماست. این پدیده در حوزه های مختلف سیاست، اقتصاد، اجتماع و فرهنگ وجود دارد. فردی تحصیلکرده در رشته مهندسی است، یک دفعه می بینید بهترین بازیگر می شود یا دختری زیبا یا فوتبالیستی برمبنای شهرت، شما آدم هایی را می بینید که با رتبه بسیار پایین دانشگاهی وارد دوره های دکتری می شوند، مدکر دکتری می گیرند و بهد می بینید برخلاف استادهای باسواد به راحتی به درجه استادتمامی می رسند. اگر پدیده ای به این گستردگی وجود دارد، طبعا ریشه دار است. یعنی نمی شود ناخواسته یا اتفاقی باشد یا وضعیت خیلی خاص که بتوان از آن گذشت.

اگر نخواهیم از آن عبور کنیم، چطور می توان به یک تحلیل جامعه شناختی از این پدیده رسید؟

در رابطه با این مسئله، سه نکته را باید درنظر گرفت. یکی این که جامعه چگونه زمینه ساز شکل گیری این پدیده شده است. می توانیم اسم این پدیده را بگذاریم افزایش سرعت در تحرک اجتماعی یا میانبر زدن در تحرکم اجتماعی و از صاطلاح نوکیسگی استفاده نکنیم. جامعه شناسی تا حدودی می تواند این پدیده را توضیح دهد و بعد از آن باید به منطق درونی خود پدیده بپردازیم. این که این پدیده درون خودش چه ویژگی هایی دارد و چگونه مدام در حال بازتولید خودش است یا حتی بر وجوه خود می افزاید.

مسئله سوم تاثیرات این پدیده بر جامعه است و این که چطور باعث می شود جامعه خودش را تحت تاثیر این پدیده بازتعریف کند. در دهه شصت، هفتاد و حتی هشتاد خیلی به زیبایی ساعت حساس نبودند. امروزه فرد با این مقوله درگیر است. این ماجرا شکل خیلی ساده تری دارد. آن قدر که حتی شماره پلاک ماشین ها هم مهم است. شماره پلاک تعیین می کند ماشین مال بالای شهر است یا پایین شهر. حتی وقتی می خواهید برای بچه ای شناسنامه بگیرید، می پرسند می خواهی کدام منطقه بگیری.

اگر بخواهیم در مورد این پدیده فارغ از تئوری حرف بزنیم، پریشان گویی کرده ایم. اگر هم بخواهیم در قالب تئوری های موجود به این مسئله بپردازیم، خودمان را محدود کردهایم. هر کدام از تئوری ها شکل محدودی از حقیقت را به ما نشان می دهند و با نگاه به چند تا از آن ها شاید بتوانیم پدیده را شفاف تر کنیم. باگر از منظر دروکیمی و مکتب کارکردگرا به ماجرا نگاه کنیم، وجود این پدیده تا حدودی کارکرد مثبت دارد.

میل به مادی گرایی، ثروت اندوزی و شهرت می تواند یک از محرک هایی باشد که جامعه را به تلاش بیشتر وادار کند. از طرف دیگر، وجود ثروت در جامعه، فقر را زشت جلوه می دهد و با وجود ثروت شما دیگر نمی توانید با فقر کنار بیایید. همان طور که وجود دزد در جامعه، باعث اهمیت پیدا کردن پلیس و قانون می شود. این نگاه کارکردگرایی است. برای همین برای شما مسئله می شود که چرا با وجود ثروت های کلان در دست عده ای، گروهی باید در فقر زندگی کنند و چرا ثروت به همه نرسد؟

نکته دیگر که باید به آن توجه کینم این است که چه سیستیم بر گرایش ما به ثروت، شهرت و ظاهرگرایی حاکم می شود. این موضوع به نظم اجتماعی حاکم بر جامعه بر می گردد. از نگاه دورکیمی، جامعه از قبل موجود است و ما به درون آن پرتاب می شویم. پس فهمی درباره ثروت و شهرت و ظاهرگرایی در جامعه وجود داردو ما درون وضعیت هایی از پیش ساخته قرار می گیریم. درواقع می توانیم بگوییم این فهم بر ما عارض می شود. بنابراین باید بررسی کنیم درون جامعه ای که هستیم، چه فهمی حول این مسائل وجود دارد و چه نهادهایی حول این فهم نمادین شکل گرفته اند.
 


جایگاه ثروت و ظاهرگرایی در جامعه ما کجاست؟

به طور کلی من فکر می کنم میل فرهنگی جامعه ما به خودنمایی و تجمل نیست. مطابق چیزی که مایکل فیشر درخصوص فرهنگ ایران گفته، ما در پارادایم عاشورا زندگی می کنیم. این یکی از مولفه های فرهنگ شیعی است که دعوای بین ظالم و مظلوم و حاکم و محکوم را شکل می دهد. این پدیده حاکم بر ذهن ما و روح جمعی ماست.

ذهنیت جامعه ایرانی یک ذ هنیت مظلوم است حتی امروز اگر مبتنی بر پارادایم عاشورا بحث کنیم، در جامعه خیلی جایگاه ممتازی برای ثروت اندوزی و ظاهرگرایی و شهرت قائل نبوده ایم. در پارادایم عاشورا ما امام علی (ع) را داریم که نماد مبارزه با ثروت اندوزی است و از طرف دیگر، امام حسین (ع) که نماد مبارزه با کسانی است که بر مبنای ثروت به قدرت رسیده اند. بنابراین ثروت اندوزی و ظاهرگرایی در جامعه ما امتیاز به حساب نمی آمده است.

کالینز می گوید ما درجامعه همیشه با تنش و ترس از تفاوت رو به رو هستیم و سعی می کنیم با جامعه متفاوت نباشیم، چون اگر خیلی از جامعه فاصله بگیریم غریبه می شویم و دیگر جامعه ما را نمی پذیرد. اگر در نظر بگیریم که این نوع نگاه به ثروت در جامعه ما نوظهور است، باید ببینیم چه تغییری در فهم نمادین ما از این پدیده ها رخ داده که جایگاه ممتازی برایشان قائل شده ایم. دیگر این که چه ساز و کارهایی حول این پدیده ها قرار گرفته که دسترسی به آن را آسان می کند.

درگذشته جامعه امتیازی برای این پدیده ها قائل نبود برای همین هم ساز و کارهایی برای دستیابی سریع به آن ها تعریف نشده بود.

پس چطور امروز چیز دیگری می بینیم؟

ما در سال های بعد از انقلاب با دولتی رو به رو شدیم که نحوه نگرش این دولت به نهادهای دیگر جامعه موجب بروز اختلال در عملکرد آن نهادها شد. در یک جامعه، فرهنگ ارزش ها و آرمان ها را تعیین می کند، اجتماع این ارزش ها را درونی می کند، اقتصاد ساز و کارها و منابع تحقق این ارزش ها را فراهم می کند و سیاست، قوانین و شرایط تحقق آن ها را فراهم می کند. اما ساختار سیاست در ایران، به این شکل اتفاق افتاد که خود سیاست تمام این کارها را به عهده گرفت. یعنی هم ارزش و آرمان تعریف کرد، هم سعی کرد آن درونی کند، هم تامین منابع را خودش بر عهده گرفت  و هم خودش برای تحقق بخشیدن به آن ها دست به کار شد.

ممکن است کسی بپرسد چطور این وضعیت از دل یک انقلابی بیرون آمد که هم مذهبی است، هم عدالت گرا و هم مستضعف محور. درواقع انقلاب اسلامی ایران، ارزش دادن به طبقات پایین و محروم جامعه و بازتولید پارادایم عاشورا بود. دولتی هم که در دوره جنگ بر کشور حاکم بود، عدالت محوری، تجمل ستیزی و این مسائل را پیگیری می کرد. حتی صنعت تبلیغات که درواقع مکانیزم ترویج مصرف است، در این دوره دچار رکود جدی شد. تنها تبلیغاتی هم که وجود داشت پوسترهای تبلیغ کننده ارزش های ملی و مصرف کالاهای داخلی و تقویت اقتصاد ملی بود.
 
صنعت سینما هم در این سال ها مختلف شد و تنها سینمایی فعال بود که در خدمت ارزش های انقلاب حرکت می کرد. ادبیات داستانی هم سرنوشت مشابهی داشت. درواقع حوزه بازنمایی جامعه در خدمت ارزش های انقلاب بود. در مجلس هم قوانینی با همان حال و هوا تصویب می شد. مثل قانون کار و درواقع قوانینی که در راستای حمایت از مستضعفان باشد.

چطور وضعیت تغییر کرد؟

اول این که درون این ایدئولوژی، یک شکاف جدی وجود دارد. درست است که این ایدئولوژی، عدالت محور است و توجه به مستضعفان دارد و حامی طبقات پایین است، اما دیالکتیک درونی آن، ثروت را مهم می کند. وقتی تمام تاکید شما در گفتمانتان در دنیای زبانی و ساز و کارهای قانونی و بازنمایی، به سمت ستیز با پدیده ای است، درواقع دارید ناخودآگاه آن پدیده را تولید می کنید. فکر می کنید دارید ثروت اندوزی را کنترل می کنید، اما وقتی در گفتمان رسمی مدام ستیز با آن را تکرار می کنید، درواقع دارید به آن وجود می بخشید.

این تحلیل فوکویی ماجراست. برای مثال در عصر ویکتوریا همه تاکید بر پاکدامنی جنسی بود اما آنچه که درواقع وجودداشت، چیزی مخالف آن بود. وقتی شما تمام نیرویتان را صرف کنترل چیزی می کنید، عملا آن ها می سازید. وقتی ثروت ستیزی می کنید، عملا دارید به طور غیرمستقیم گفتمان ثروت را به وجود می آورید. از سوی دیگر اگر به لحاظ روان شناسانه به این پدیده نگاه کنیم، وقتی داشتیم ثروت و ظاهرگرایی را سرکوب می کردیم، درواقع آن ها را می خواستیم.

چنین چیزی ممکن است؟

درست است که از منظر زبان شناختی این ها با هم در تضادند، ولی به لحاظ روانشناختی کنار هم نشینی شان به سادگی ممکن است. ادوارد سعید می گوید ذهنیت مردمان تحقیر شده، ذهنیت مردمان مشتاق به قدرت است. وقتی چیز را محکوم می کنیم، به لحاظ روانکاوانه آن را می خواهیم. ما دوران گفتمان توسعه داشتیم به توسعه می تاختیم. آرمان توسعه ما با غرب فرق دارد، اما فرمش یکی است. شما می خواهید به توسعه برسید.
 


چطور این موضوع تحقق پیدا کرد؟

تجلی گفتمان پنهان شده در دوره سازندگی بود. ما به دولتی نیاز داشتیم که توسعه را تحقق ببخشد. باید گفتمان تغییر می کرد. قبل از هر چیز نظام سیاسی که برای تحقق آن لازم بود باید به وجود می آمد. پس یک دولت بزرگ ساخته شد. نکته بعدی این بود که ما نیازمند تکنوکرات ها بودیم. دولت باید نیرو می ساخت. بنابراین آموزش عالی گسترش پیدا کرد. دانشگاه اولین تجملی بود که به جامعه ما وارد شد. دانشگاه اولین مکانیزم تحرک اجتماعی بود. اتفاق دیگری که افتاد، ورود زنان به جامعه از طریق مکانیزم دانشگاه بود. وقتی زن ها وارد جامعه شدند، دو چیز روشن شد. یکی این که جامعه به شدت مردانه است و دیگر این که به شدت خشن است.

زنان صاحب قدرت و ثروت شدند و همین طور از قدرت های درونی خودشان هم آگاه شدند. یکی از مهم ترین مولفه هایی که زنان به جامعه وارد کردند، ظاهر بود. ظاهر و ظاهرسازی امری زنانه است. حال امر زیبا پیوند خورد با خرید، مصرف، پاساژ و روابط رمانتیک عاشقانه. وقتی زنان وارد جامعه شدند، ظاهرا به مسئله جامعه تبدیل شدند. پس صنعت زیبایی، صنعت پزشکی و صنعت بهداشت حول آن شکل گرفت. صنعت دانایی هم به دنبال آن اهمیت بیشتری پیدا کرد. تمام این ها یعنی اهمیت پیدات کردن زندگی مادی. آرمان سازی از دانشگاه شکل گرفت و به عنوان ساز و کاری برای رسیدن به قدرت و ثروت مطرح شد.

وقتی جامعه این طور تغییر می کند، درون این تغییر، اقتصادی شکل می گیرد که بر مصرف تاکید دارد. منطق مبادله کردن به لحاظ فرهنگی شکل می گیرد. ما حتی به جایی می رسیم که به همدیگر هم به چشم چیزی مبادله کردنی برای رسیدن به جایگاه بهتر نگاه می کنیم. الان دغدغه ما این است که چه کسی ممتاز است؟ چه کسی محبوب است؟ چه کسی مورد تحسین جامعه است

از تغییر دغدغه ها گفتید. با این حساب باید بخواهیم که سریع تر به این ارزش ها برسیم. چه مسیرهایی برایمان وجود دارد؟

صنعت هایی که شکل گرفت این پرسش ها را پیرامون خودش به وجود آورد. این است که اریک فروم می گوید دیگر سوال ما این نیست که چطور عاشقانگی کنیم، بلکه می پرسیم الان کی محبوب است. دغدغه ما این است که چه لباس و ظاهر و مدرک و چه میزانی از قدرت و ثروت را باید داشته باشیم تا مورد تحسین جامعه قرار بگیریم. پرسش جامعه در روح جمعی اش تغییر کرده است. دیگر نمی پرسیم چه کسی ارزشی است و چه کسی باایمان تر است، بلکه سوال این است که چه کسی محبوب تر است و بیشتر مورد اقبال عمومی است.

به زبان دورکیمی، یک اتفاق جدی در نهاد دولت افتاد و آن این بود که تمام نهادها را برای رسیدن به آرمان خودش دستکاری کرد. مهم ترین آرمانش هم دولت سازی و به دنبال آن دانشگاه سازی بود که دیدیم چطور از پسش صنایع پزشکی و بهداشتی و زیبایی و دانایی به وجود آمدند.  ضمن آن که خانواده ها متحول شدند. من امروز نه با خانواده ام که با داشته های خودم تعریف می شوم. پس داشتن اهمیت پیدا می کند. به زبان بوردیو سرمایه فرهنگی شما اهمیت پیدا می کند. دیگر بودن یا نبودن، آن سوال قدیمی شکسپیر برای ما مهم نیست. الان میزان بودن و چقدر داشتن دغدغه است. امید اجتماعی برای من را میزان داشته هایم تعیین می کند.

چطور می توان به این ارزش ها رسید؟ آن راه سریع و یک شبه رسیدن کدام است؟

دولت بزرگ و قدرتمند است و تمام ارکان ثروت و قدرت در آن متمرکز شده است. اولین اتفاق این است که جامعه میل عجیبی پیدا می کند که به سمت دولت برود. جامعه قدرت خودش را رها می کند. اگر همه چیز دست دولت است پس عقل به من می گوید برو به سمت دولت.

از اباذری پرسیدند: «می خواهیم پولدار شویم چه کنیم؟» گفت: «راهش ساده است، ببینید ثروت کجاست بروید همان جا.» پرسیدند: «ثروت کجاست؟»، گفت: «دست دولت.» درواقع ثروت به معنای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی همه دست دولت است. بنابراین همه تلاش می کنند که به دولت برسند و دنبال میانبرهایی برای رسیدن هستند. حالا دولت خودش میانبرها را مشخص کرده است.

مکانیزم سفارش، یک میانبر است. دیگر این که کافی است نشان دهم حقیقتی در حوزه های چهارگانه جامعه در دست من است و دولت نسبت به من روی خوش نشان می دهد.

از چه راه هایی نشان دادن این حقیقت ها ممکن است؟

مثلا این که دختری زیبا هستم و می توانم بازیگر مشهوری باشم، یا پسری هستم که زور زیادی دارم و می توانم قهرمان ملی باشم. در حوزه فرهنگی می بینم در ساز و کارهای دانشگاهی و فرهنگی چیزی نشدم، به دولت با حجم زیاد مقاله نشان می دهم که استاد تمام هستم. در حوزه سیاست با شکرت در محالف و حلقه ها بدون داشتن دانش سیاسی نشان می دهد که در طبقه ممتازم و می توانم در سیاست کاری کنم یا این که نشان می دهم وفادارم و می توانم وارد نیروهای نظامی شوم.
 
این ها مکانیزم های فردی است. فرد در این ساختار از پایین به بالا نمی آید بلکه افراد سر بزنگاه هایی وارد ساختار قدرت می شوند. اگر این نقطه عطف ها و بزنگاه ها را شناسایی کنید می توانید وارد ساختار قدرت شوید. مثلا در ورزش، باید کسی باشد که شما را به فلان تیم فوتبال معرفی کند و بعد وصل می شوید. صول کردن ها یکی از مکانیزم های میانبرند. دلالان اجتماعی راه های رسیدن به منابع قدرت را کوتاه می کنند. ساختار دولت هم به شیوه «دعوت به همکاری» افراد را به کار می گیرد.
 


«دعوت به همکاری» یعنی دقیقا چه ساختاری؟

یعنی این طور نیست که کسی از پایین توانایی را در خود تقویت کند و با شایستگی هایی به دولت نشان دهد که لیاقت در دست گرفتن بخشی از کارها را دارد. دولت دعوت به همکاری می کند و این رقابت ها نیستند که زندگی را پیش می برند. دولت به شما می گوید همه چیز اینجاست و اگر می خواهی، بیا بالا. دستگاه سیاسی به جای اینکه به احزاب اجازه رشد و ارائه برنامه بدهد و بعد هر حزب بر مبنای برنامه و موفقیتش در اجرای آن، مدیریت را برعهده بگیرد، بزنگاه هایی را برای ورود به عرصه قدرت تعریف می کند. دولت منبع همه چیز است و حتی نهادهای خصوصی هم باید به دولت وصل باشند.

افراد در بزنگاه ها بدون رقابت و فقط با معرفی کردن وارد ساختار می شوند. وقتی دعوت به همکاری می کنید افراد باید رزومه ارائه بدهند. ما داریم از افراد روزمه می سازیم و افراد را کمی می کنیم. افراد در طول زندگی سعی می کنند سهمی از قدرت را به دست بیاورند که این سهم روزمه ای باشد برای دستیابی به سهم بیشتر. در جامعه ای که دوران گذار در آن زیاد است، چرا انتظار نداشته باشیم افرادی یک شبه راه های ترقی را طی کنند؟ به زبان دورکیمی در همه جوامع افراد دنبال راه های میانبر و دوره های گذارند، اما اتفاقی که در جامعه ما افتاده ازدیاد این دوره هاست.

این میل ما چه توجیهی دارد؟

یک تعبیر دیگر، تحلیل روانکاوانه از دیدگاه فروید و لاکان است که می توانیم با تحلیل های قبلی همراه کنیم. فروید می گفت شما تروما دارید و برای تسکین این تروما آن را به اشکال مختلف، جک، زبان پریشی و رویا بروز می دهید.

فردی نیاز دارد این تروما را بیرون دهد. اگر رویا را استعاری نگاه کنیم، می تواند همین آرزوها و رویاهای اجتماعی باشد. پس جامعه امکان رویا دیدن را برای تو زیادتر می کند.

به لحاظ روانکاوانه این میل در ما توقیت می شود و برای تسکین خودمان تحرکات اجتماعی را شکل می دهیم. به لحاظ  روانی ما میل عجیبی به پدر شدن داریم. پدر به معنای عام آن که می تواند دولت هم باشد. بنابراین میل داریم به پدر نزدیک شویم؛ دوست داریم خودمان را به مراکز قدرت نزدیک کنیم. به تعبیر لاکان، پدر از ناخودآگاه ما عبور کرده و دارد در دنیای زبانی ما تعریف می شود. به راحتی می توان از تحلیل سهم زبانی در جامعه به ناخودآگاه جمعی دسترسی داشت. همین فرهنگ موجود و ارزش هایی که در ذهن ما تقویت می شود و درواقع سهم زبانی ما، ناخودآگاه ماست. بنابراین میل داریم به آن سمت حرکت کنیم.

زبان مرسوم میل ما را تعیین می کند و براساس همین زبان میل ما دائم به تعویق می افتد و برای همین دائما مضطرب و به دنبال تحقق این میل هستیم. نظم نمادینی که تعریف شده است و رسانه ها هم آن را توقیت می کنند، الگویی به وجود می آورد که ناخودآگاه ما را شکل می دهد. ما هم به سمتی که ناخودآگاه می گوید حرکت می کنیم. در کانون ناخودآگاه یا همان سهم زبانی ما همواره «پدر» یا همان «امیتازهای اجتماعی»- به عنوان استعاره ای از «پدر»- جای داشته است.

با این وضعیت به جای خوبی نمی رویم. یعنی شاید کمتر احساس شادی و خوشبختی کنیم. می شود از این ساختار خارج شد یا ساختار دیگری به وجود آورد؟

اگر بخواهیم از نگاه مارکس تحلیل کنیم، می بینیم این ها هیچ کدام رهایی بخش نیستند و انسان را روز به روز ناخشنودتر و مضطرب تر می کنند تا جایی که دیگر به مصرف خود انسان می رسد. همه برای هم مکانیزم های ترقی هستیم و همه همدیگر را نردبام می کنیم. چرا همه گله دارند که عشق پایداری شکل نمی گیرد؟ ما نه تنها با یکدیگر که با همه جهان رابطه سطحی داریم. تجربه ما از جهان دستمالی است و تجربه عمیقی از جهان نداریم.

زمان متراکم شده و زندگی در حال های موقت می گذارد بدون گذشته و آینده. زندیگ روزمره که پیش از این ها منبع خیر و برکت بود، امروز منبع روابط سست و کوتاه مدت و ثروت ها و موقعیت هایی است که به سرعت می آیند و به سرعت می روند. همه این ها نسان را در چنبره ای از اضطراب نگه داشته است. به هر حال این نظم جهان امروز است. ما هر رهایی هم بخواهیم جست و جو کنیم، باید درون همین نظم باشد. برکندن این نظم ناممکن و بی اعتنایی به آن نیز ناممکن است. هرگونه آغاز و رخداد دیگری در هر حوزه ای درون همین بستر ممکن است. تحول را در همین بستر باید آغاز کنید
وبگردی
  • لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
  • از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
  • لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
  • در غیر این صورت، « خبرنو » مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.
نام:
ایمیل:
* نظر: