پربازدید ها
کد خبر: ۱۲۶۸۵۱
تاریخ انتشار: ۲۱ تير ۱۳۹۶ - ۱۰:۵۰
یکی از دلایل حضور در شبکه های اجتماعی ارضای حس با هم بودن است. اما تنهایی انسان ها به هیچ وجه با شبکه های اجتماعی جبران نخواهدشد.



دکتر بیژن عبدالکریمی همواره نگاهی انتقادی به رسانه ها داشته است. این انتقادات ریشه در گرایش های فلسفی ایشان دارد. نحوه رویکرد و نقد او به تکنولوژی و رسانه خصلتی فلسفی پدیدارشناسانه دارد. عبدالکریمی به انتولوژی و متافیزیک تکنولوژی و رسانه توجه دارد و معتقد است تکنولوژی های رسانه ای جدید، به تبع خود تکنولوژی جدید از انتولوژی و وجودشناسی خاصی برخوردارند، امری که از نظر اکثر قریب به اتفاق صاحب نظران ایرانی مغفول مانده است.
 
به اعتقاد او رسانه های جدید از عوامل بسط نهیلیسم و بحران معنا در جهانی کنونی اند و این نهیلیسم با مصرف گرایی در جهان کنونی ارتباط وثیقی دارد. موضوع مصاحبه ما با دکتر عبدالکریمی بحث درباره شبکه اجتماعی اینستاگرام بود ولی بحثمان گسترده تر از موضوع اولیه شد و مسائلی چون فلسفه تکنولوژی رسانه ای و ارتباط آن با بحران نهیلیسم را نیز دربرگرفت.
 

 
اینستاگرام اکنون قریب به نیم میلیارد عضو دارد. به طور متوسط روزانه هفتاد میلیون پُست و هر ثانیه هزار کامنت در آن به اشتراک گذاشته می شود. به نظر شما دلیل این استقبال شگفت انگیز از یک شبکه اجتماعی چیست؟ آیا سبب از بین رفتن احساس ملال انسان ها از زندگی شده است؟ آیا اینستاگرام جای معنا یا سیاست و کنشگری سیاسی را در زندگی انسان ها پر کرده است؟
 
نکته اولی که باید به آن اشاره کنم این است که پدیدارها و به ویژه پدیدارهای اجتماعی همواره براساس غایتی اولیه شکل نمی گیرند؛ یعنی ممکن است پدیداری روی دهد سپس این پدیدار از نتایج و لوازمی پیش بینی ناپذیر و محاسبه نشده برخوردار شود.
 
تکنولوژی به طور کلی و تکنولوژی های رسانه ای نیز درواقع نوعی رویدادگی هستند. یعنی ابتدا در روند تحولات تکنولوژیک اموری روی داده و تکنولوژی بسط یافته است. سپس این بسط، نتایج و لوازمی را پدید آورده که به احتمال قوی خود بنیان گذاران آن تکنولوژی هم ابتدا پیش بینی نمی کردند.
 
نکته دیگر این است که پدیدارها ذو ابعاد و چند ارزشی هستند. شبکه های اجتماعی مانند اینستاگرام به یک معنا فردیت فرد را به ظهور می رسانند و اجازه می دهند فرد در این جهان حضور خودش را اعلام دارد و رسانه را از دست قدرت ها خارج سازند. ولی این شبکه ها در عین حال آسیب هایی هم دارند که نمی توانیم نسبت به آن ها بی تفاوت باشیم.
 
همچنین، اینستاگرام نمی تواند ملال و روزمرگی و تنهای انسان را برطرف کند و به زندگی انسان ها معنا بخشد. شبکه های اجتماعی در ابتدا جاذبه هایی دارند اما این جاذبه ها جملگی دولت مستعجل هستند و به سرعت از بین می روند و بعد از مدتی خود آن ها ملال آور می شوند.
 
اجازه بدهید به صورت ریشه ای تری به سوال شما بپردازیم. با تحولاتی که در عرصه رسانه های ارتباطی شکل گرفته است، ما وارد «دومین انقلاب صنعتی» شده ایم. انقلاب صنعتی اول صرفا به معنای ساخته شدن پاره ای ابزارها و اضافه شدن برخی دستگاه ها به جهان نبود.
 
«انقلاب صنعتی» اول صرفا به معنای «انقلاب در صنعت» نبود، بلکه این انقلاب به معنای انقلاب در زیست جهان تاریخی بشر و به معنای «انقلاب در عالَمیت عالَم» بود و دامنه تغییرات آن بسیار گسترده و در برگیرنده همه حوزه های زندگی روستایی، بسط شهرنشینی، روابط خانوادگی و متلاشی شدن خانواده های گسترده و تبدیل آن ها به خانواده های هسته ای، تغییر نهادهای دینی و فرهنگی و اخلاقی و حتی تحول در شخصی ترین ساحات وجودی بشر مانند احساس دینی و عبادت وی در خلوت بود.
 
حال، با انقلاب صنعتی دوم، یعنی با انقلابی که در حوزه تکنولوژی های جدید رسانه ای صورت گرفته است، جهان و انسان جدیدی پا به عرصه گذاشته است، جهانی که می توان آن را «جهان رسانه ای شده» نامید. این تحولات تکنولوژیک صرفا در حوزه جهان خارجی و پیرامونی نیستند، بلکه سبب ظهور تحولات آنتروپولوژیک و اگزیستانسیل نیز شده اند، یعنی ما شاهد ظهور انسان جدیدی هستیم که می توان آن را «انسان آنلاین» نامید؛ انسانی که نه تنها با انسان سنتی بلکه حتی با انسان های دوره مدرنیته متقدم هم متفاوت است.
 
برای چنین انسانی کنش و کنشگری معنای جدیدی پیدا کرده است. انسان آنلاین دیگر نمی تواند مانند گذشته کنشگری کند. دیگر از میان نسل های جدید امثال لنین ها، تروتسکی ها، ارنستو چه گواراها، فیدل کاستروها، بیژن جزنی ها و محمد حنیف نژادها بیرون نخواهندآمد. نه این که نسل های جدید نمی خواهند همچون آنان باشند بلکه به این جهت که اساسا دیگر کنش و کنشگری در معنای کنشگری گذشتگان در میان ما و در زمانه ما امکان پذیر نیست.
 

 
در روزگار کنونی هرگونه کنش به منزله «ستیزه گری» درواقع نوعی نابهنجاری تلقی می شود. کنشگری این انسان آنلاین گنشگری به اصطلاح «کلیکی» است. یعنی او می کوشد از طریق موبایل و تبلت و کامپیوتر و لپ تاپش به کشنگری بپردازد.
 
این گونه کنشگری بسیار کم هزینه و حتی در بسیاری از مواقع بی هزینه است. در زمانه ما عرصه کنشگری بیرونی و کف آسفالت خیابان به کنار نهاده شده است و کنشگری آنلاین جای آن را گرفته است. البته این کنشگری در روزگار ما از اثرگذاری نیرومندی نیز برخوردار است.
 
به بیان دیگر، می توان گفت در روزگار کنونی «نیروی نفی» از میان رفته است. در روزگار ما دیگر هیچ نیروی نفی ای وجود ندارد. اگر در گذشته فرضا پرولتاریا قرار بود زنجیرهای اسارت بشریت را پاره کند و با یک انقلاب سوسیالیستی انسان را از یوغ استعمار امپریالیسم و استثمار کاپیتالیسم رها سازد، یا این روشنفکران بودند که به نقد رادیکال وضع موجود جهان می پرداختند اما در زمانه ما نه پرولتاریا و نه روشنفکران و نه هیچ نیروی نفی اصیل دیگری در جهان وجود ندارد که بکوشید با روند کنونی جهان به مقابله برخیزد.
 
امروز جهان گویی در مسیر یک طرفه ای حرکت می کند. در یک چنین جهانی اصالت (authenticity) هم مرده است. دیگر نیروی انسانی خودجوشی وجود ندارد که برای اتوپیا و آرمانی بجنگد. در روزگار ما سوبژه کنشگری وجود ندارد که از نیروهای درونی خودش تغذیه کند و به نفی جهان موجود بپردازد. بنابراین کاری که پیش از این مثلا چریک یا روشنفکر یا نیروهای آنارشیست و انقلابی انجام می دادند امروز به کنشگری در فضای مجازی تبدیل شده است.
 
فرمودید که شبکه های مجازی نمی توانند فقدان معنا و ملال زندگی را جبران کنند. آیا خود این شبکه ها معلول بی معنایی زندگی انسان مدرن و حاصل موج سوم نهیلیسم نیستند؟
 
در این میان رابطه ای دیالکتیکی وجود دارد. سوبژه مدرنیته متاخر به دلیل ملالت و بی معنایی زندگی اش به شبکه پناه می برد و شبکه درواقع خود سبب بسط ملالت و بی معنایی می شود.
 
به نظر شما این ولع به نمایش گذاشتن خویشتن که در شبکه های اجتماعی، به ویژه در اینستاگرام، مشهود است، از کجا ناشی می شود؟
 
به نظر من این امر حاصل بسط فردگرایی و اصالت یافتن فرد است که با دوران جدید و ظهور مدرنیته نضج گرفت. براساس این فردیت گرایی (اندیویدوآلیسم) انسان ها به شدت اتمیزه شده اند. در یک چنین جهانی، فرد برای خروج از این فردیت به شدت نیاز دارد خود را به نمایش گذارد تا دیده و احساس شود و در این دیده و احساس شدن فرد به دنبال معنا و هویت می گردد.
 
اما فردیت فرد، البته در معنای مدرن و لیبرالی کلمه، نمی تواند سرچشمه معنا باشد. اندیویدوآلیسم دیوار به دیوار نهیلیسم و فی الواقع عین نهیلیسم است. این ولع به خودنمایشی نشان از آن دارد که بشر روزگار ما به شدت از منابع درونی اقتدار و معنا تهی شده است و این تهی بودگی را در به نمایش گذاری خویش آشکار می کند. انسان دوره های پیشین به مراتب بیش از انسان مدرن «خلوت» و «آنات اصیل» داشت و چون از نحوه بودنی بود، موضوع احساس دیگران واقع می شد.
 
«احساس شدن» انسان گذشته استمرار بودنش بود. اما انسان روزگار ما تا زمانی که به نمایش در می آید وجود دارد، مانند بسیاری از شخصیت های به اصطلاح هنری و سیاسی: مادامی که مقابل دوربین یا در رسانه ها هستند وجود دارند، اما همین که از جلوی دوربین کنار می روند یا از رسانه ها حذف می شوند وجودشان پایان می پذیرد.
 
آن ها درواقع شخصیت های واقعی و اصیلی نیستند، بلکه شخصیت های رسانه ای هستند، یعنی هستی شان هستی غیرحقیقی، مجازی و رسانه ای است.
 
درباره میل به نمایش، بودریار جمله ای دارد که می گوید ما دیگر اشیاء را مصرف نمی کنیم بلکه خصلت نمادین آن ها را مصرف می کنیم. امروزه می بینیم که مثلا افراد در مسافرت هایشان بیش از این که بخواهند از سفر یا از طبیعت لذت ببرند، مسئله شان تهیه عکس با انواع و اقسام ژست و به اشتراک گذاشتنشان در اینستاگرام است.
 
در تکمیل سخن بودریار می توان گفت حتی خود ما هم تبدیل به نماد شده ایم. فقط اشیاء و جهان نمادین نشده اند، خود ما هم دار یک نوع تهی شدگی هستیم و وجودمان تبدیل به نوعی وجود نمادین شده است. امروزه انسان های بسیاری حاضرند هزینه های گزافی پرداخت کنند تا مقابل دوربین یا در رسانه قرار بگیرند. شخصیت ها، اعم از سیاسی و غیرسیاسی، دائما از خبرنگاران و عکاسان می خواهند که دوربین را بر آن ها زوم کنند و تمایل دارند مدام مقابل دوربین قرار گیرند. رسانه گرایی در جهان امروز نشانه و پژواکی از تهی شدگی جهان و انسان روزگار ماست.
 

 
از آن جا که فعالیت اصلی شما در زمینه فلسفه است، لطفا برایمان بگویید که ریشه های فلسفی این نمایشی شدن همه چیز و به قول گی دُبور، «جامعه نمایش» چیست؟
 
با ظهور دکارت و فلسفه جدید چرخش عظیمی در فلسفه صورت می گیرد. فلسفه های سنتی و ماقبل دکارتی فلسفه های «وجودبنیاد» هستند اما با دکارت و فلسفه جدید تفکر از وجود و اعیان (واقعیت ها) به سوی «آگاهی» معطوف می شود. با دکارت و فلسفه جدید پارادایم جدیدی شکل می گیرد که با فلسفه های وجودبنیاد پیشین بسیار متفاوت است. این پارادایم جدید «آگاهی بنیاد» است.
 
با دکارت و کانت که درواقع به لحاظ فلسفی بنیان گذاران جهان مردن هم هستند، مسئله اصلی می شود پرسش از آگاهی می شود جهان پدیداری. جهان پدیداری جهانی است که در آگاهی قوام پیدا می کند.
 
شوپنهاور کتابی دارد به نام «جهان به منزله اراده و تصور». از بحث اراده در این جا بگذریم. اما در تلقی وی جهان به منزله تصور است، یعنی جهان، جهانی است که در تصور و آگاهی و با مفاهیم من قوام می پذیرد. این «جهان پدیداری» ذات و جوهره خودش را که عبارت از «وجود» است از دست می دهد و به تعبیر زیبای هایدگر جهان تبدیل می شود به «نقش جهان». این متافیزیک با تکنولوژی مدرن کاملا سازگار است و تکنولوژی های جدید رسانه ای درواقع تحقق همین متافیزیک و سازگار با همین انتولوژی است.
 
اجازه دهید به موضوع اینستاگرام بازگردیم. می دانیم که فیس بوک پیش از اینستاگرام به وجود آمد و بسیار محبوب شد. در فیس بوک می شد متن های نسبتا مفصل نوشت. اما الان دیگر با آمدن اینستاگرام و توییتر، فیس بوک به اصطلاح از مد افتاده است و به طور کلی رسانه هایی که می شود در آن ها متن های مفصل تر نوشت طرفداران کمتری دارند. آیا می شود گفت ما روز به روز از نوشتار و کلمه فاصله می گیریم و به سمت تصویر می رویم؟ نمونه هنری اش هم می شود کمرنگ شدن علاقه به زمان و گرایش بیشتر به سینما.
 
باید توجه داشت خود تصویر هم مطابق قاعده «شتاب گرایی» عمل می کند. این فقط تصویر نیست که جانشین کلمه و فیلم جانشین زمان و شعر شده است، بلکه حتی دیگر کمتر کسی حوصله دیدین فیلم های بلند و کم تحرکی مثل آثار تارکوفسکی را دارد.
 
برای مخاطب امروز تصاویر هم باید از هیجان، شتاب و سرعت برخوردار باشند. حتی در فضاهای مجازی مانند اینستاگرام یا تلگرام اگر کلیپی بیش از دو، سه دقیقه باشد یا اگر در کلیپی مفهومی متعالی و فراتر از مسائل روزمره، مثل طرح یک ایده عمیق فلسفی، تاریخی یا اجتماعی باشد، کسی حوصله دیدنشان را ندارد.
 
همه چیز با نوعی شتاب و سطحیت عجین است. بشر روزگار ما «بی وقت» است. علیرغم این که قرار است با تکنولوژی های جدید وقت و زمان بیشتری داشته باشیم، اما کماکان هرچه شتاب و سرعت زندگی بیشتر می شود، ما بی وقت تر و بی زمان تر می شویم.
 
باید توجه داشت در هیچ دوره ای مانند دوران کنونی، «زمان حال» سیطره نیافته بود. بشر همواره گذشته و آینده داشت. اما بشر روزگار ما بی گذشته و بی آینده شده است. مرادم از گذشته میراث تاریخی است. بشر روزگار ما گذشته ندارد، به این معنا که رابطه اش با میراث تاریخی اش قطع شده است. امروز در جامعه ما دیگر کمتر کسی است که به نحو جدی و عمیق شاهنامه یا دیوان حافظ بخواند. مرادم از آینده نیز برخورداری از امید، آرزو، طرح افکنی یک ایده و چشم انتظاری برای تحقق یک اتوپیا است. اما بشر روزگار ما از هیچ اتوپیا و از هیچ چشم انتظاری ای برای تحقق طرحی در آینده بهره مند نیست، یعنی وی آینده ندارد.
 
انسان روزگار ما رابطه اش با گذشته و میراث تاریخی اش قطع شده و هیچ آینده و آرمان و اتوپیایی هم ندارد. تنها چیزی که وجود دارد زندگی روزمره در زمان حال است. به دلیل همین سیطره زمان حال و انقطاع بشر از گذشته و آینده، افق بشر روزگار ما بسیار تنگ شده است. مقوله ابدیت نیز از ذهن و احساس و زندگی بشر روزگار ما رخت بربسته است، لذا او نمی تواند خویشتن را در آیینه ابدیت معنا و تفسیر کند.
 
نکته دیگر این است که وجود بشر، به اعتباری، دو ساحت دارد: یکی ساحت اگزیستانسیل و اصیل و دیگری ساحت نااصیل و مجازی. بشری که «وقت» به معنای اصیل کلمه ندارد، یعنی بشری که از هیچ  گونه تجربه زیسته هنری، حضور شاعرانه در این جهان و خلوت با خویشتن بهره مند نیست، زندگی حقیقی و اصیلی نیز ندارد و همواره زمان کم می آورد، چنین بشری می شود انسانی مجازی که هستی اش وابسته به شبکه های مجازی است، یعنی انسانی که خویشتن اصیل و حقیقی ندارد و به تعبیر کیرکه گور «فرد منتشر» است.
 

 
به نظر شما تاثیری که این شبکه ها بر روابط انسانی داشته اند، چه بوده است؟ آیا مثلا اینستاگرام می تواند تنهایی انسان های به تعبیر شما اتمیزه شده را پر کند؟
 
یکی از دلایل حضور در شبکه های اجتماعی ارضای حس با هم بودن است. اما تنهایی انسان ها به هیچ وجه با شبکه های اجتماعی جبران نخواهدشد. سیطره عقل ابزاری و تکنولوژیک تا جایی پیش رفته که «دیگری» تبدیل به «ابژه» شده است و فقدان همدلی و همگرایی با دیگری، منتهی به تنهایی عمیقی در میان انسان های روزگار ما شده است.
 
بشر در هیچ دوره ای به اندازه دوره کنونی از امکانات ارتباطی بهره مند نبوده است، با این وصف و علیرغم وجود این همه ابزارهای ارتباطی، بشر در هیچ دوره ای به اندازه روزگار ما تنها نبوده است. در جهان کنونی ما «عُلقه» و احساس تعلق به دیگری، اعم از احساس تعلق به فرد دیگر که خود را در پدیدارهای دوستی و عشق نمایان می کند و نیز احساس تعلق به جامعه که خود را در امر سیاسی و ایثار و فداکاری برای جامعه آشکار می کند، تا حدود بسیاری زیادی از میان رفته است.
 
در چنین وضعیتی تنها جایی که بشر می تواند معنای خود را بازیابد در مصرف هرچه  بیشتر است. البته این راه اخیر نیز برای بخش اعظم جمعیت جهان به دلیل فقر عظیمش مسدود است، لذا ناچار است صرفا به مصرف بیشتر بیندیشد، بی آن که از امکاناتی برای تحقق آن برخوردار باشد.
 
اگر موافق باشید به اینستاگرام ایرانی بپردازیم. ایرانی هایی که به طور سنتی در فرهنگ دیرینه، پاک و منزه خویش معتقد به حفظ حریم خصوصی و پرده داری بوده و با هرگونه پرده دری مخالف بوده اند، چطور به اینستاگرام روی خوش نشان می دهند و خصوصی ترین زوایای زندگی شخصی خود را در آن به نمایش می گذارند؟ آیا این امر حکایت از تغییر بنیادینی در جامعه ما می کند؟
 
بله، بی تردید تغییرات بنیادینی در جامعه ما صورت گرفته است. در دهه های اخیر نه تنها عالم سنت فروپاشیده بلکه ما شاهد فروپاشی عالم مدرن نیز هستیم، یعنی عامل مدرن هم خود به بخشی از عالم کهن تبدیل شده است. به تعبیر زیبای مارکس، «هر آنچه سخت و استوار است، دود می شود و به هوا می رود». این سخن مارکس در نیم قرن اخیر، شتاب، حدت و شدت مضاعفی یافته است.
 
«حریم» از آن انسان گذشته است. انسانی حریم دارد که درون خود چیزی دارد و «از آن خویشتن» است و می خواهد آن را از «اغیار» حفظ کند. اما انسانی که از درون تهی است حریمی ندارد. این «بی حریم شدن» یک امر جهانی است و مختص به جامعه ما نیست.
 
اساسا تاریخ جوامع محلی به اتمام رسیده است. البته این به معنای این نیست که امر بومی و محلی وجود ندارد ولی امر بومی و محلی در دیالکتیک با امر جهانی قرار دارد. لذا بی حریمی ایرانی بازتابی از بی حریمی انسان در فضای جهانی و در جهان امروز است.
 
تاثیر شبکه هایی مانند اینستاگرام بر آگاهی چیست؟ بسیاری معتقدند شبکه های اجتماعی می توانند بسیار آگاهی بخش باشند.
 
شبکه جهانی (اینترنت) و شبکه های اجتماعی می توانند تا حدود بسیار زیادی آگاهی بخش باشند اما آگاهی بخشی در معنای خاص و محدودی. افلاطون از دو نوع آگاهی سخن می گفت: یکی «آگاهی های متعارف» که در کوچه و بازار است و قابل تعلیم و آموزش و قابل انتقال به دیگری است و دیگری «آگاهی شاهانه» یا همان چیزی که یونانیان آن را سوفیا و افلاطون آن را «دوستداری سوفیا» یا «فلسفه» (فیلوسوفیا) می نامید.
 

 
سخن افلاطون این بود که سوفسطایی ها پول می گیرند و این آگاهی عامیانه را منتقل می کنند اما نمی توانند آگاهی شاهانه را منتقل کنند چرا که این آگاهی، یا بهتر است بگوییم «خودآگاهی»، از جنس و از سطح دیگری است و با صرف «اطلاعات» تفاوت دارد. گفته می شود تمدن جدید تمدن دانش محور است.
 
حجم تولید دانش و آگاهی در روزگار ما با هیچ دوره ای از تاریخ بشر قابل مقایسه نیست. گفته می شود میزان تولید دانش و آگاهی در یک قرن اخیر از همه دانشی که بشر در طول ندین هزار سال زیستن روی زمین تولید کرده، بیشتر بوده است و نیز گفته می شود در دهه های آینده در هر چند ماه و حتی در بازه زمانی کوتاه تری، حجم دانش بشری دو برابر می شود.
 
باید توجه داشت در دوران جدید ما با آگاهی در معنای مدرن کلمه سر و کار داریم اما در آن «خودآگاهی» یا همان دانش شاهانه ای که افلاطون از آن سخن می گفت نشانی نمی توان یافت، چرا که این رسانه ها اساس و علی الاصول امکان بازنمایی این نوع آگاهی، یعنی خودآگاهی را ندارند، به این دلیل ساده که خودآگاهی از سنخ آگاهی های قابل بازنمایی نیست.
 
به همین دلیل است که معتقدم رسانه های جدید با متافیزیک و نظام معرفتی خاصی، یعنی با آگاهی در معنای مدرن کلمه، سازگاری دارند.
 
در شبکه های اجتماعی شما با آگاهی در معنای خاصی مواجهید؛ یعنی با اطلاعات. اما صرف اطلاعات برای انسان کافی نیست. آدمی برای برخورداری از زیستنی انسانی به جنس دیگری از آگاهی، یعنی به خودآگاهی یا به تعبیر مرحوم فردید به دل آگاهی نیاز دارد. این خودآگاهی یا دل آگاهی، یا آنچه هایدگر از آن به «حضور شاعرانه در جهان» تعبیر می کند، چیزی نیست که به زبان صفر نقطه (Binary Language) قابل ترجمه و قابل بیان باشد و بتوان آن را در صفحات نمایش (مونیتورها) نشان داد.
 
در شبکه های اجتماعی بی شمار اطلاعات و آگاهی وجود دارد، اما در آن ها از خودآگاهی، دل آگاهی، حضور شاعرانه یا آنچه هندی ها ویدیا، یونانی ها سوفیا و ایرانی ها حکمت می نامیدند، هیچ نشانی را نمی توان یافت.
 
نیل پستمن، متخصص امریکایی رسانه، می گوید بشر گذشته به اندازه یک کوزه اطلاعات داشت و آن را تا آخرین جرعه می نوشید اما بشر مدرن در کنار اقیانوس عظیمی از اطلاعات از تشنگی می میرد. چرا؟ زیرا به اعتقاد من جان بشر به نوع دیگری از آگاهی نیاز دارد که از سنخ این اطلاعات و آگاهی های متعارف نیست. آدمی به نوعی خودآگاهی نیاز دارد که نه با فاهمه بلکه با جان وی نسبت دارد و به وجود انسان نور و گرما، یعنی جهت و معنا می بخشد. این آگاهی ناشی از نوعی حضور در جهان است و نه نتیجه حصول و مفاهیم حصولی. شبکه های اجتماعی صرفا می توانند اطلاعات و آگاهی حصولی را منتقل کنند.
 
پس به نظر شما حق با مک لوهان است که می گفت رسانه خود عین محتوای پیام است؟
 
به نظر من مارشال مک لوهان در این خصوص دقیقا درست می گفت. هر رسانه ای صرف یک ابزار برای انتقال پیام نیست، بلکه از وجودشناسی، اُنتولوژی و متافیزیک خاص خودش برخوردار است. متاسفانه در جامعه ما اکثر قریب به اتفاق صاحب نظران حوزه رسانه  درکی از انتولوژی و متافیزیک رسانه های جدید ندارند. متافیزیک رسانه بخشی از پیام رسانه است و این متافیزیک به اعتقاد من نهیلیستی است. من با بودریار موافقم که «شبکه، انفجار بی معنایی است».
مطالب مرتبط
  • لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
  • از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
  • لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
  • در غیر این صورت، « خبرنو » مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.
نام:
ایمیل:
* نظر: