پربازدید ها
کد خبر: ۱۲۸۹۷۱
تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۳۹۶ - ۰۹:۰۵
سهراب جزو شاعرانی است که شعرهایش در تلویزیون ممنوع نیست و گاهی گویندگان تلویزیون شعرهایش را می‌خوانند؛ تا جایی که به نظر می‌رسد با خوانش زیاد این شعرها، به این هنرمند به نوعی ظلم می‌کنند. خانواده او در این باره نظرات گوناگونی دارند.
«یکی از معلم‌هایش گفته بود تو همه‌ چیزت خوب است و فقط عیبت این است که نقاشی می‌کنی! چون سهراب سر کلاس نقاشی می‌کشید. قریحه‌اش را داشت و سر هر درسی مشغول نقاشی بود. البته این حرف را معلم نقاشی نگفته بود ها!» «بچه‌ها روی سقف ماشین می‌نشستند، به دست‌اندازها که می‌رسیدند، صدای جیغ و دادشان در تمام باغ‌ها می‌پیچید، بین زمین و آسمان می‌پریدند و با شیطنت کودکانه‌شان میوه‌های درختان را می‌چیدند، میوه یک درخت که تمام می‌شد، فریاد می‌کشیدند، دایی جون تمام شد! بریم درخت بعدی!
 

 
و این دایی جون البته سهراب سپهری بود که با حوصله هر چه تمام‌تر خواهرزاده‌هایش را می‌برد به گشت و گذار در تمام روستاهای کاشان...
 
به انگیزه سالروز تولد سهراب سپهری با تعدادی از اعضای خانواده‌اش به گفت‌وگو نشستیم تا این‌ بار این هنرمند را از نگاه نزدیکانش بازشناسیم و از میان سخنان آنان کمی بیشتر به خلوت او سرک بکشیم. هر چند که هنوز بسیاری از پرسش‌ها باقی است و ما همچنان تشنه دانستن بیشتر هستیم.
 
طفل پاورچین پاورچین...
 
گفت‌وگوی ما در خانه همایون‌دخت، خواهر بزرگ‌تر سهراب و با سخنان او آغاز می‌شود: «سهراب بچه سوم بود. اول برادر بزرگ‌ترمان بود، بعد من و بعد سهراب. وقتی به دنیا آمد، دو سالم بود و خودم هم کوچک بودم و خیلی چیزها را به یاد نمی‌آورم اما یادم می‌آید سهراب شیطان بود و ما با هم همبازی بودیم. بازی‌های ما هم شبیه بازی‌های بچه‌های دیگر بود. دوزبازی می‌کردیم که روی کاغذ بود. من ۶ ساله بودم و او ۴ ساله. بعد هم که بزرگ‌تر شدیم، تخته نرد بازی می‌کردیم.»
 
سهراب با وجود شیطنت‌هایش مدرسه رفتن را دوست داشت. صبح زود قبل از باز شدن مدرسه، پشت در بسته، نشسته بود منتظر، حتی اگر برف آمده بود یا هر چیز دیگری. درسش خیلی خوب بود. ریاضی را خیلی دوست داشت و نقاشی را هم. و شاگرد نمونه تنها یک ایراد داشت: «یکی از معلم‌هایش گفته بود تو همه‌ چیزت خوب است و فقط عیبت این است که نقاشی می‌کنی! چون سهراب سر کلاس نقاشی می‌کشید. قریحه‌اش را داشت و سر هر درسی مشغول نقاشی بود. البته این حرف را معلم نقاشی نگفته بود ها!»
 
ذوق شاعری هم خیلی زود خودش را نشان داد: «از همان کودکی به نقاشی و شعر علاقه‌مند بود. نخستین شعرش را در ۸ سالگی گفت؛ زمانی که بیمار شد و نتوانست به مدرسه برود:
 
«ز جمعه تا سه‌شنبه خفته نالان
 
نکردم هیچ یادی از دبستان
 
ز درد دل شب و روزم گرفتار
 
ندارم یک دمی از درد آرام»
 
«پروانه» خواهر جوان‌تر سهراب است. او و سهراب با مادرشان زندگی کرده‌اند. او هم از روزهای کودکی می‌گوید؛ از باغ بزرگی که در کاشان در آن زندگی می‌کردند؛ از پدر و مادرشان که با فعالیت‌های هنری سهراب مشکلی نداشتند و با این که پسرشان شاگرد نمونه بود، او را مجبور نکردند تا رشته دیگری بخواند و اینچنین بود که سهراب در دوره نوجوانی برای ادامه تحصیل به تهران آمد و به مدرسه شبانه‌روزی می‌رفت و برای نخستین بار از خانواده دور شد.
 
پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند...
 
مهدی قراچه‌داغی، نوه بزرگ خانواده و پسر همایون‌دخت است که با سهراب رابطه بسیار نزدیکی داشته و رابطه‌اش با دایی‌اش که او را «سهراب خان» می‌نامد، بیشتر دوستانه بوده: «نخستین تصویری که از او یادم می‌آید زمانی بود که ۱۱ ساله بودم و پدربزرگم (پدر سهراب) فوت کرده بود.
 
رفته بودم روی پله‌های خانه آقا جان نشسته بودم و گریه می‌کردم و سهراب آمد و به من گفت مردها که گریه نمی‌کنند! بیا بریم لب حوض. موهایش را با شماره ۴ کوتاه کرده بود و برای این که مرا بخنداند شیر آب را باز ‌کرد و دست‌هایش را به آب می‌زد و به سرش می‌کشید و نشان می‌داد همه سرش هنوز پر از مو است و شروع می‌کرد به خنده. می‌خواست کاری کند که مرا از آن حال و هوا بیرون بیاورد.»
 
مرگ پدر نخستین مواجهه این خانواده با مرگ است. پروانه این خاطره تلخ را مرور می‌کند: «برای ادامه تحصیل به اتریش رفته بودم. مرگ پدر زمانی اتفاق افتاد که شبش از اتریش آمده بودم و پدر تا صبح فردا دیگر تمام کرد. سهراب سراسر شب قدم می‌زد و پیدا بود چقدر ناراحت و کلافه است اما صحبتی نمی‌کرد.»
 
همایون‌دخت نیز درباره برخورد سهراب با این اتفاق می‌گوید: «در خودش می‌ریخت و سعی می‌کرد ناراحتی‌اش را ظاهر نکند ولی آدم احساس می‌کرد عمیقا ناراحت است. اگر ناراحتی پیش می‌آمد، خوددار بود.»
 
من به مهمانی دنیا رفتم
 
«سفر مرا به در باغ چند سالگی‌ام برد
 
و ایستادم تا دلم قرار بگیرد...»
 
سهراب سفرهای بسیار کرد اما این سفرها هم او را آرام نکرد و قراچه‌داغی از این سفرها می‌گوید: «همان طور که در شعرش می‌گوید: «من به مهمانی دنیا رفتم»، در ۱۳- ۱۲ سالگی من بیشتر خارج از کشور بود.
مطالب مرتبط
برچسب ها: سهراب سپهری ، شاعر
وبگردی
  • لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
  • از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
  • لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
  • در غیر این صورت، « خبرنو » مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.
نام:
ایمیل:
* نظر: