آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین
کد خبر: ۱۳۵۵۰۵
تاریخ انتشار: ۲۰ شهريور ۱۳۹۷ - ۰۸:۰۳
فستیوال فیلم ونیز قرار است نسخه به تازگی مرمت شده فیلم «خشت و آینه» ابراهیم گلستان را در نمایش افتتاحیه جهانی‌اش پخش کند. به همین بهانه بار دیگر به سراغ این اثر ماندگار ابراهیم گلستان رفته ایم

خشت و آینه در جشنواره ونیز
فستیوال‌های مهم دنیا به ویژه کن، ونیز و برلین بخشی ثابت برای نمایش مرمت‌های تازه از فیلم‌های کلاسیک دارند که در بخش «ونیز کلاسیک» نیز فیلم‌های تازه مرمت شده از گنجینه‌های هنر سینما به علاوه مستندهایی تازه درباره فیلم‌ها و فیلمسازان برای اولین بار به نمایش درمی‌آیند. فستیوال فیلم ونیز قرار است نسخه به تازگی مرمت شده فیلم «خشت و آینه» ابراهیم گلستان را در نمایش افتتاحیه جهانی‌اش پخش کند. به همین بهانه بار دیگر به سراغ این اثر ماندگار ابراهیم گلستان رفته ایم.
ابراهیم گلستان را با چه به خاطر می آوریم؟ شمایل منحصر به فرد و مغرور یک روشنفکر ایرانی؟! یا عاشق انکار کننده و لجوج فروغ فرخزاد و یا پدر نه چندان مهربان لیلی و مرحوم کاوه گلستان؟! او را از میان «یک بوس کوچولو»ی فرمان آرا می شود کشف کرد که پر از کنایه و ابهام است یا از میان خاطرات حسن کامشاد که مملو از خودگذشتگی های گلستان برای رفقای فرهنگی و ادبای هم عصرش هست؟ مغرور، کم حوصله، خودشیفته و گاهی هم هتاک، اما به طرز غیر قابل انکاری جریان ساز و البته حضوری بسیار مهم و تاثیر گذار حتی از روی یک صندلی لهستانی در جایی حومه ی لندن.
این یادداشت قرار نیست وجوه متفاوت و متنوع کار روشنفکری ابراهیم گلستان را بررسی کند، در این یادداشت با این ایده جلو می روم که هنرِ هنرمند تجلی درونیات اوست، پس از سینما (نه ادبیات که تخصص گلستان است) به عنوان هنری مردمی تر، فیلم «خشت و آینه» را مرور کرده ام تا از چند جهت و به عنوان یک مُشت نمونه خروار تاثیر و اهمیت ابراهیم گلستان در فضای هنری تاریخ معاصر را نشان دهم.
«خشت و آینه» در سال و یا بهتر بگویم سال هایی ساخته شد که تسلط سینمای «گنج قارونی» بر سلیقه مخاطب سوار بود، در این جا از سه جهت تفاوت و حتی تعارض سینمای «خشت و آینه» را با سینمای فیلمفارسی را بررسی می کنم.
بخش اول لوکیشن؛ شهر به عنوان یک کلیت و «کافه» به عنوان یک مصداق تکرار شونده نمونه های قابل بررسی در این یادداشت کوتاه هستند. فیلم گلستان با یک نمای شهری از شهری در شب آغاز می شود، هاشم راننده تاکسی مشغول کار است و به قولی نان شوفری اش را در شبِ شهر جستجو می کند، شهر مملو از چرا های نئونی است و همزمان رادیو در حال پخش صدایی است که نمک و سماق «طلا» را تبلیغ می کند.
زندگی مصرفی در پایتخت آن روز تهران در حال جولان دادن است و فیلمساز بلافاصله با کدهایی که می دهد، سریعا عُلقه و ریشه ی خودش به چپ ها را رو می کند و دوربین را به پایین شهر می برد، لحظاتی که هاشم و بچه ی بجا مانده در تاکسی را در تپه های عباس آباد در به در شده اند و زنی آن ها را به خرابه ای می برد که ساکنانش زنانی و بی پناه و اینجا زیر پوست همان شهر مصرفی و نئون زده را می بینیم، شهر «خشت و آینه» نشانگر اختلاف طبقاتی، کم عدالتی، نابسامانی و زشتی است. در صحنه هایی بعدتر شهر برای تاجی و هاشم چه در خیابان های پر رفت و آمد چه در تیمچه و بازارچه عرصه ی گذر است و دوربین فیلمساز بیشتر مستندنماست.
«کافه» به عنوان پای ثابت فیلم های آن دوران در فیلم گلستان حیات متفاوتی دارد، اگر در قاطبه آثار کاباره نشین تعریفی تیپیکال و قابل پیش بینی دارند و اجزای کاباره تشکیل شده از زنی لوند و رقاص و زن هایی در حال دلبری روی نیمکت ها و مردانی هوس باز و لایعقل هستند در «خشت و آینه» زنِ رقاص اتفاقا لوندی نمی کند، در همان نمای ابتدایی در حال جر و بحث بر سر موضوعی است (که دلیلش را نمی دانیم) مردان آن میزی که هاشم و رفقایش را میزبانی می کنند هم بیشتر درگیر بچه ای هستند که در دامن هاشم مانده و هر کدام سناریویی دارند که البته غالبا بدبینانه است و حاصل بی اعتمادی جامعه آن روز تهران ( و حتی امروز) هست، صحبت های کافه ای بنا به عادت مرسوم نه درباره ی زن است و نه ماهیت انتقامی دارد، صحبت چاقو و تفنگ نیست و اتفاقا کسی هم بد مستی نمی کند.
دیالوگ های این سکانس اگر نگوییم بی همتا، حداقل کم نظیر است و شاید تا قبل از آن هیچ سکانس کافه ای سینمای ایران ان قدر دیالوگ های چند لایه و فکر شده نداشته، به توصیف هاشم از جدول کلمات متقاطع توجه کنید و تشبیهی که میان کافه و کلیت زندگی می سازد؛ «جدول حکم خلقت خدا رو داره، حدس می زنی، خیال می کنی، یه حرف میذاری تو یه خونه، یه حرف بی طرف، یه حرف بی هدف، اما هر کدوم پایه آزاد یک حقیقتند»
مورد دوم قابل بررسی یا همان وجهی از وجوه قابل تمایز «خشت و آینه» مساله تسلط ادبیات بر فیلم است، به هر حال گلستان بیشتر از هر چیز یک نویسنده و داستان نویس است و در «خشت و آینه» هم با بسیار دیالوگ هایی مواجهیم که گاها از نثر به نظم می رسند و البته که با جریان غالب آن روزها (و حتی این روزها) تفاوت آشکار دارد. دیالوگ ها در این اثر صرفا قرار نیست داستانی را تعریف کنند و آکنده از واژه های روتین باشند، دیالوگ ها حتی تعریفی تیپیکال و یا کلیشه ای از آدم های داستان نمی دهند و حتی در جهانی قابل نقد تمام آدم های داستان زبانی فلسفی و مایوسانه دارند و گویی تمام مردم شهر گلستان از توانایی ادبی قابل قبولی برخوردارند (شاید به عنوان یک نکته منفی، شاید هم نه).
افسر کلانتری (جمشید مشایخی)، پزشک مالباخته (محمدعلی کشاورز) خودِ هاشم و در سطحی بالاتر از دیگران؛ تاجی. مساله تاثیر دیالوگ در پرداخت شخصیت ها یک طرف و مساله پر رنگ تر نوع به کار گیری دیالوگ ها در جهت بسط منویات فیلمساز است، واژه هایی چون: شب، دیوار، سیاهی، ترس، فردا و....همه کارکردی سیاهی دارد و راوی یک فضای ناامید کننده است که با نگاهی چپ زده حتی اشاراتی استعاری به «جنگل» آدرس نوعی شورش و عصیان مستتر در تمام داستان را می دهد، واژه ها و فضا را که به جهان بیرون آن روزهای فیلم ارتباط بدهیم خیلی چیزها آشکار خواهد شد. دو نمونه ی آشکار؛ «روشن باشه، هرچی باشه، روشن باشه، هر جا باشه» یا «شب سخت بود، شب پایدار می نمود»
وجه سوم قابل تامل «خشت و آینه» مساله ی مفهوم جاری در فیلم است. گلستان در روایت فیلم دو قطب متضاد را در کنار هم قرار داده و به مرور با پیشرفت داستان، دوقطبی را توسعه و پرورش می دهد. تجسم دوقطبی در هاشم و تاجی به عنوان نمادهای دو ذهنیت چالش بر انگیز که احتمالا ذهن جامعه روشنفکری آن دوران (با سیطره ی چپ ها) را مشغول کرده که انگار قرار است این تقابل در فیلم نماد و نشانه ای از تقابل و تضارب آرای جامعه روشنفکری آن دوران باشد.
هاشم نماد و نشانه ی آدم های مایوسی است که به روزمرگی و بی تفاوتی و مسئولیت گریزی تن داده اند و خودشان هم جزوی از تیرگی شبِ سیاه شده اند و تاجی هم نماد آن هایی است که به رستاخیز، به فردا گونه ای دیگر فکر می کنند و قرار نیست جزوی از شب باشند. برای لمس عُریان تر ماجرا باز هم به دیالوگ ها ارجاعتان می دهم دیالوگ های فیلم به مثابه مانیفست ابراهیم گلستان.
این دیالوگ از دهان تاجی خطاب به هاشم بیرون می آید: «فردا برای تو چه فرقی با امروز داره، آفتاب که زد یه روز دیگه اس، آفتاب که رفت روز تموم میشه، فردا رو این طوری حساب می کنی؟»
تاجی خطاب به کودک: «برام بگو تو هم تو خونت می ترسیدی، تو هم از سایه خودت ترس داری»
 این ها همه خشت هایی است که از آینه ی فیلم گلستان برداشته شده، درباره اش خیلی بیشتر از این ها می شود نوشت.
مطالب مرتبط
وبگردی
  • لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
  • از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
  • لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
  • در غیر این صورت، « خبرنو » مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.
نام:
ایمیل:
* نظر: