آخرین اخبار
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین
کد خبر: ۱۳۵۸۸۴
تاریخ انتشار: ۰۲ آبان ۱۳۹۷ - ۰۸:۵۴
در این مطلب می خواهیم شما را با فیلم هایی آشنا کنیم که شوکه کننده ترین و غیرمنتظره ترین پیچش های داستانی تاریخ سینما در آن ها رخ داده است
فیلم های پیچیده و شوکه کننده که ناگهان زیر شما را خالی می کند
سینماروها از تماشای فیلم هایی که پیچش های داستانی خوبی داشته باشند خوششان می آید. منظور از پیچش داستانی، تغییراتی ناگهانی در داستان است که به یکباره تصورات شما از داستان و شخصیت ها را تغییر داده و شما را به این نتیجه می رساند که تا لحظه وقوع این پیچش در داستان کاملاً در اشتباه بوده اید. وقتی که داستان به یکباره تغییر مسیر داده، پیچشی تند را تجربه کرده و ناگهان زیر شما را خالی می کند، بدون شک دیوانه خواهید شد. اما نایت شیامالان از آن دسته کارگردانانی نیست که با استفاده از همین ترفند به شهرت و اعتبار بالایی در هالیوود دست یافته است تا جایی که هر بار فیلمی تازه از او اکران می شود، سینماروها منتظر می نشینند تا آن پیچش داستانی بزرگ رخ دهد.
پیچش های داستانی فیلم های پیچیده در صورتی که درست انجام شوند می توانند مسحور کننده، هیجان انگیز و بسیار تاثیرگذار باشند. بسته به این که تغییر داستان چگونه انجام می گیرد، می تواند باعث موفقیت یا شکست فیلم شود. اگر این پیچش داستانی نابهنگام، نامناسب و بی معنی باشد می تواند باعث خراب شدن فیلم شود. اما اگر پیچش داستانی مذکور با عقل جور بوده و تمامی شکاف های موجود در داستان تا آن لحظه را پوشش دهد و بدون این پیچش داستان فیلم گنگ باشد، چنین پیچشی در جهت بهبود و اعتلای فیلم عمل خواهد کرد. در ادامه این مطلب می خواهیم شما را با ۱۰ فیلمی آشنا کنیم که شوکه کننده ترین و غیرمنتظره ترین پیچش های داستانی تاریخ سینما در آن ها رخ داده است.
اخطار: ناچاراً و به دلیل ماهیت مطلب مجبور به افشای بخش زیادی از داستان فیلم هستیم، به همین دلیل پیشاپیش از شما خواننده عزیز بابت اسپویل کردن داستان عذرخواهی می کنیم.
فیلم ماه (۲۰۰۹)
اولین تجربه کارگردانی دانکن جونز یکی از پیچیده ترین و بهترین فیلم های علمی تخیلی در عصر مدرن سینماست. در فیلم «ماه» (Moon) سام راکول نقش یک معدنچی در کره ماه را روایت می کند که انتظار پایان ماموریت سه ساله اش را می کشد و ناگهان در می یابد که بعد از پایان این ۳ سال، کمپانی استخدام کننده اش، یک نسخه کلون شده را جانشین او می سازد. در پیچشی غیرمنتظره و شوکه کننده او می فهمد که خود نیز یک نسخه کلون شده بوده که جایگزین نسخه ای دیگر شده است و این سیر همچنان تکرار می شود. تا این که او این ماجرا را فهمیده و بعد از فکر کردن طولانی به آن می تواند از دانش خود برای سود بردن از این موضوع استفاده نماید.
راکول تمامی احساسات شخصیت خود را به زیبایی و نهایت مهارت به نمایش می گذارد. اگر چه راکول در نهایت به خاطر فیلم «سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری» (Three Billboards Outside Ebbing, Missouri) در مراسم اسکار امسال برنده جایزه اسکار شد اما بازی او در فیلم «ماه» نیز شایستگی دریافت جایزه اسکار را داشت که جایزه نگرفتنش بسیاری را از داوران اسکار ناامید ساخت. فیلم های علمی تخیلی اینچنینی این روزها کمتر ساخته می شوند و این مایه تاسف است.
اره (۲۰۰۳)
دنباله هایی که بعد از فیلم اورجینال «اره» (Saw) آمدند همه به شدت روی کشتار و خشونت داستان متمرکز شده بودند و همین موضوع باعث شده همه فراموش کنند که فیلم اول این فرانچایز در سال ۲۰۰۳، عاری از خونریزی بود و در واقع یک داستان هوشمندانه با پیچش های داستانی فراوان بود. داستان بسیار ترسناک شروع می شود: دو پسر به نام های آدام و لارنس در دستشویی بیدار می شوند در حالی که به دیوار زنجیر شده و یک جسد بین آن ها قرار دارد. این دو باید دلیل زندانی و زنجیر شدنشان را پیدا کرده و فرار کنند. از طریق داستان پردازی غیرخطی، با گذشته این دو مرد و شخصیت هایشان آشنا می شویم و درمی یابیم که پلیس در حال جستجوی قاتلی به نام قاتل اره برقی است و رفته رفته همه چیز برای تمامی افراد از جمله مخاطب مشخص می شود.
 در انتهای فیلم دو پیچش داستانی بزرگ وجود دارد که هیچ کدام از آن ها قابل انتظار نبودند. اولین و شوکه کننده ترین پیچش داستانی این بود که جنازه ای که بین آدام و لارنس قرار داشت در واقع یک جسد مرده نبود. این جنازه ناگهان بلند شده، رو به دوربین می ایستد و مشخص می شود که او همان قاتل سریالی است که آن ها را در درون دستشویی زندانی کرده است. پیچش داستانی دیگر این است که مشخص می شود همان لحظات اول فیلم که آدام بیدار می شود و سیفون را می کشد، در واقع کلید آزادی خود را به ته فاضلاب می فرستد. همانند بسیاری از فیلم های دیگری که چنین پیچش های شوکه کننده ای دارند، در این فیلم نیز با خاموش شدن چراغ ها و بسته شدن و البته رها کردن آدام برای مرگی در تاریکی و تنهایی توسط قاتل داستان، بیننده با حس درماندگی و ناامیدی به حال خود رها می شود.
مردان چوب کبریتی (۲۰۰۳)
«مردان چوب کبریتی» (Matchstick Men) یکی از فیلم های ریدلی اسکات است که کمتر مورد توجه قرار گرفت. این فیلم هم در باکس آفیس عملکرد ناموفقی داشت و هم برای تبدیل شدن آن به یک فیلم کالت کلاسیک زود است. با این وجود نمی توان از حس کمیک و شوخ طبعی تاریک این فیلم و بازی های خیره کننده دو بازیگر نقش اولش، نیکلاس کیج و سام راکول گذشت که شخصیت دو مرد تبهکار را بازی می کنند. شاید بتوان ادعا کرد که این فیلم بهترین فیلم تبهکاری از زمان ساخت «نیش» (The Sting) با هنرمندی رابرت ردفورد و پل نیومن بوده است و البته بسیار تاریک تر از آن. ظاهراً داستان در مورد دختر شخصیت روی با بازی نیکلاس کیج است که به یکباره وارد زندگی پدر و همکارش می شود که کارشان قتل افراد تبهکار است.
در میانه های داستان روی بیهوش می شود و در بیمارستان به هوش می آید و از پلیس می شنود که همدستش (فرانک) همراه با دختر روی از محل سانحه فرار کرده اند. روی بعد از بدست آوردن هوشیاری خود از بیمارستان می رود و در می یابد که او در واقع در رختخواب خود در درون یک کانتینر بالای یک گاراژ قرار داده شده بود. او به جستجوی دخترش می رود اما همسر سابقش به او می گوید که او سال ها قبل سقط جنین داشته و در واقع روی هیچ فرزندی ندارد. دختری که خود را جای دختر به روی غالب کرده بود در واقع در تمام این مدت یک تبهکار بوده که با همدستی فرانک برای به سرقت بردن سرمایه او وارد زندگی اش شده است. این یکی از بهترین پیچش های داستانی در تاریخ سینماست.
مظنونین همیشگی (۱۹۹۵)
زمانی که کوین اسپیسی جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برای بازی در فیلم «مظنونین همیشگی» (The Usual Suspects) دریافت کرد چنین گفت: «خب، کیسر سوز هر که که باشد، می توانم به شما بگویم که امشب از شادی مست خواهد کرد». تمامی داستان توسط شخصیت وربال کینت روایت می شود اما در لحظات پایانی فیلم مشخص می شود که تمامی داستان فیلم توسط این شخصیت بر اساس کلماتی که روی دیوارها نوشته شده و اطلاعاتی که روی بُردهای اطراف بازداشتگاه وجود داشته سرهم شده است.
به محض خارج شدن او از اداره پلیس دیگر خبری از لنگیدن و دیگر ویژگی هایی که وی در تمام این مدت ادای آن ها را در می آورد نیست و وربال سوار ماشینی می شود که راننده آن همان کسی است که در تمام این مدت مخاطبان فکر می کردند آقای کوبایاشی است، اسمی که در واقع از لیوان قهوه کارآگاه پلیس گرفته شده بود. قدرت این پیچش داستانی با دیالوگ پایانی فیلم  کامل می شود: «بزرگ ترین حقه ای که شیطان همیشه به کار برده این بوده که همه را قانع کند که او وجود ندارد».
هفت (۱۹۹۵)
در دستان یک کارگردان تازه کار و نابلد، فیلم «هفت» (Se7en) تنها به نسخه ای ترسناک از «اسلحه مرگبار» (Lethal Weapon) تبدیل می شد. در این فیلم، برد پیت نقش یک پلیس سفید پوست جوان و زرنگ را بازی می کند در حالی که مورگان فریمن در قالب یک کارآگاه سیاهپوست با موهای خاکستری فرو می رود که انتظار بازنشسته شدنش را می کشد. اگر پیت و فریمن آن شیمی خاصی که بین دو شخصیت پلیسی باید وجود داشته باشد را نداشتند و نمی توانستند خود را نشان دهند، می توانستند به دو شخصیت معمولی و فراموش شده تبدیل شوند.
اما با قرار داشتن استادی به نام دیوید فینچر در مقام کارگردان برای بازی گرفتن از فریمن و پیت و ایجاد یک رابطه عمیق و دوست داشتنی بین آن ها، فیلم «هفت» به یک تریلر قاتل سریالی تبدیل می شود که فیلمی تاریک، ویرانگر و زیباست که یک سر و گردن جلوتر از فیلم های متعدد ژانر خود است. در پایان فیلم نیز یکی از پیچش های داستانی ماندگار تاریخ سینما رخ می دهد که به خاطر سبک روایی و داستان فیلم بسیار موثر و شوکه کننده است. اسم فیلم بر اساس تعداد قتل هایی که جان داو قصد دارد انجام دهد انتخاب شده است، هر کدام بر اساس یکی از گناهان کبیره که در انجیل آمده و مخاطب نیز یکی یکی این قتل ها را شمرده و منتظر قتل بعدی می شود. وقتی که داو غرق در خون خود را به پلیس معرفی می کند، تنها ۵ مورد از قتل ها کشف شده و او دو پلیس داستان را به ناکجاآبادی می برد تا آنجا دو جسد دیگر را به آن ها نشان دهد و اینجاست که دو اتفاق غیرمنتظره رخ می دهد.
اول این که یک پیک با بسته ای حاوی سر همسر کارآگاه جوان فیلم (مایلز) نزد آن ها می آید و داو می گوید که دلیل قتل همسر مایلز این بوده که او به رابطه بین آن ها حسادت کرده و در نهایت مایلز با اسلحه خود او را به قتل می رساند. صحنه ای ویرانگر و شوکه کننده در برابر چشمان مخاطب قرار می گیرد زیرا نه تنها خود داو آخرین قربانی است بلکه مایلز را به انجام کاری وا می دارد که خود می خواهد و در واقع او را به بازی می گیرد. بهترین نکته در مورد پیچش داستانی فیلم «هفت» این است که بیننده را در سکوتی مرگبار رها می کند که با بالا رفتن تیتراژ پایانی در جهتی متفاوت از دیگر فیلم ها همراه است.
مطالب مرتبط
وبگردی
  • لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
  • از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
  • لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
  • در غیر این صورت، « خبرنو » مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.
نام:
ایمیل:
* نظر:
نیازمندیها