آنقدر شور بود که خان هم فهمید
آنقدر شور بود که خان هم فهمید
روزی بود و روزگاری بود. در زمان های نه چندان دور هر روستایی صاحبی داشت.
حكایت ملا و خرش
حكایت ملا و خرش
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد،
هم از گندم ری جاماند, هم خرمای بغداد
هم از گندم ری جاماند, هم خرمای بغداد
روزی بود و روزگاری بود که در آن زمان امام حسین (ع) زندگی میکردند.
حکایت دو شاهزاده
حکایت دو شاهزاده
دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت .
ضرب المثل تو از تو؛ من از بیرون
ضرب المثل تو از تو؛ من از بیرون
یکی بود، یکی نبود. مرد ساده لوحی بود که سه تا گوسفند داشت.
داستان زیبای سنگ تراش
داستان زیبای سنگ تراش
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد،
داستان مرد روستایی
داستان مرد روستایی
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد...
ضرب المثل نمک گیر شدن
ضرب المثل نمک گیر شدن
وقتی کسی به شخصی یا اشخاصی مدیون می شود یا به دلیل محبتی که دیده، نمی خواهد کار ناشایستی در حق آنها بکند، این ضرب المثل را به کار می برد و می گوید: من نمک گیرشان هستم.
داستان زیبای اشک پدر
داستان زیبای اشک پدر
پدر به چشم پسرش، بزرگ ترین و قوی ترین مرد دنیا است
داستان جالب ایرانی باهوش
داستان جالب ایرانی باهوش
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت.
درسی که فیل سیرک به کودک داد!
درسی که فیل سیرک به کودک داد!
کودکی از مسئول سیرکی پرسید:
حکایت ضرب المثل یک فوت و یک صبر
حکایت ضرب المثل یک فوت و یک صبر
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا، مرد دنیا دیده ای بود که در خانه اش ...
داستان جالب رازی برای شادی
داستان جالب رازی برای شادی
او ثروتمندترین فرد شهر بود، اما زندگی شادی نداشت. همۀ خویشاوندان و دوستانش از او قرض گرفته، اما هرگز پس نداده بودند.
داستان ضرب المثل جايي رسيده كه شتر رو با نمد داغ ميكنن
داستان ضرب المثل جايي رسيده كه شتر رو با نمد داغ ميكنن
يه شتر به شتر ديگه از دست صاحبش شكايت مي كرد كه گفت :صاحبم از بس بار من ميكنه كه طاقتم طاق ميشه
حکایت های بهلول
حکایت های بهلول
بهلول، یکی از عقلای مجانین سدهٔ دوم هجری و معاصر هارون‌الرشید بود..
داستان زیبای همه تابستان در یک روز
داستان زیبای همه تابستان در یک روز
بچه ها مثل گل های رز, مثل علف های وحشی, تنگ هم, پشت پنجره کلاس ایستاده بودند و برای دیدن خورشید پنهان, چشم به بیرون دوخته بودند.
داستان زیبای به کمال رسیدن انسان ها
داستان زیبای به کمال رسیدن انسان ها
درنیویورک، درضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمیشود...