حضرت خضر و پیر مرد
حضرت خضر و پیر مرد
می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند .
حکایت ﺳﺮ ﺧﺮ
حکایت ﺳﺮ ﺧﺮ
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿ ﺮﻓﺖ.
داستان آموزنده پند دزد
داستان آموزنده پند دزد
گويند ابوحامد محمد غزالى آن چه را فرا مى گرفت در دفترها مى نوشت. وقتى (زمانی) با كاروانى در سفر بود و نوشته ها را يك جا بسته با خود برداشت ... در راه گرفتار راهزنان شدند...
حکایت دم گربه نیم زرع است...
حکایت دم گربه نیم زرع است...
روزی در یک هوای سرد ارباب به نوکرش گفت برو بیرون ببین اگر باران می بارد لباس مناسب تر بپوشم .
داستان جالب پشتکار
داستان جالب پشتکار
یک دانش آموز دبستانی که در درس خواندن نسبت به همکلاسی هایش بیشترین تلاش را می کرد، همیشه از این متعجب بود که علی رغم تلاش هایش در امتحانات بهترین نمره را کسب نمی کند.
داستان سگ قصاب
داستان سگ قصاب
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد...
داستان ضرب المثل اگر خدا بخواهد همه را یکسان می کند
داستان ضرب المثل اگر خدا بخواهد همه را یکسان می کند
این مثل را وقتی می گویند که یکی مال ثروت زیادی داشته باشد . سخاوت نداشته باشد و از مالش چیزی انفاق نکند و به کسی نبخشد .
داستان جالب نزاع چهار نفر بر سر انگور
داستان جالب نزاع چهار نفر بر سر انگور
چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومی و ایرانی, مردی به آنها یك دینار پول داد.
حکایت ضرب المثل کار نشد ندارد
حکایت ضرب المثل کار نشد ندارد
پسر جوانی با پدرش بر روی زمینی ، کشاورزی می کردند ! مدتی گذشت...
داستان کوتاه «قربانی»
داستان کوتاه «قربانی»
یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه ، کشاورز دامپزشک میاره .
باغ شاه که رفتی ، نباید زیاد بیایی ، کم چرا !
باغ شاه که رفتی ، نباید زیاد بیایی ، کم چرا !
روزی بود و روزگاری بود . باغ بزرگی وسط شهر تهران بود که به آن باغ شاه می گفتند چون واقعا آن باغ مال شاه بود ...
حکایت جالب «استر و اشتر»
حکایت جالب «استر و اشتر»
استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت:
داستان زیبای مسابقه زیبایی
داستان زیبای مسابقه زیبایی
یک شرکت موفق محصولات زیبایی,در یک شهر بزرگ از مردم خواست که نامه ی مختصری درباره زیباترین زنی که می شناسد همراه با عکس آن زن برای آنها بفرستند.در عرض چند هفته هزار نامه به شرکت ارسال شد.
داستان شیرین هزار رنگ
داستان شیرین هزار رنگ
"اُچومِلُف ، افسر انتظامی، که پالتوی نویی پوشیده بود و بسته ای در دست داشت ،
حکایت همان طور که می زاید همانطور هم سر زا می رود
حکایت همان طور که می زاید همانطور هم سر زا می رود
یکی بود یکی نبود ، ملا نصرالدین چند تا همسایه داشت ...
حکایت اگر قاطر کسی را رم ندهی،کسی با تو کاری ندارد
حکایت اگر قاطر کسی را رم ندهی،کسی با تو کاری ندارد
یکی بود ، یکی نبود . در شبی از شبها ملا نصرالدین وزنش کنار هم نشسته بودند ...
حكایت شمس و مولانا
حكایت شمس و مولانا
روزی شمس تبریزی، بر در خانه نشسته بود...